نوروز این برترین جشن ملی كه قرنهاي دراز است بر همه جشنهاي جهان فخر ميفروشد، جشن جهان است و روز شادماني زمين ، آسمان و آفتاب و جشن شكفتنها و شورزادنها و سرشار از هيجان هر «آغاز» .
نوروز برخلاف جشنهای دیگر ملل دست مردم را ميگيرد و از زير سقفها ، درهاي بسته ، فضاهاي خفه ، لاي ديوارهاي بلند و نزديك شهرها و خانهها ، به دامن آزاد و بيكرانه ميكشاند :
گرم از بهار ، روشن از آفتاب ، لرزان از هيجان آفرينش و آفريدن زيبا از هنرمندي باد و باران ، آراسته با شكوفه ، جوانه ، سبزه و معطر از «بوي باران ، بوي پونه ، بوي خاك، شاخههاي شسته ، باران خورده ، پاك و …»
نوروز تجديد خاطره بزرگي است: خاطره خويشاوندي انسان با طبيعت بدين گونه است كه نوروز ، برخلاف سنتها كه پير ميشوند و فرسوده و گاه بيهوده ، رو به توانايي ميرود و در هر حال ، آيندهاي جوانتر و درخشانتر دارد .
نوروز تنها فرصتي براي آسايش ، تفريح و خوشگذراني نيست : نياز ضروري جامعه ، خوراك حيات يك ملت نيز هست.
هيچ ملتي با يك نسل و دو نسل شكل نميگيرد ؛ ملت ، مجموعه پيوسته نسلهاي متوالي بسيار است ، اما زمان ، اين تيغ بيرحم ، پيوند نسلها را قطع ميكند ، ميان ما و گذشتگانمان دره هولناك تاريخ حفر شده است ؛ تنها سنتها هستند كه پنهان از چشم جلاد زمان ، ما را از اين دره هولناك گذر ميدهند .
در چهره مقدس اين سنتهاست كه ما حضور آنان را در زمان خويش ، كنار خويش و در «خود خويش» احساس ميكنيم ؛ حضور خود را در ميان آنان ميبينيم و جشن نوروز يكي از استوارترين و زيباترين سنتهاست .
در آن هنگام كه مراسم نوروز را به پا ميداريم ، گويي خود را در همه نوروزهايي كه هر ساله در اين سرزمين بر پا ميكردهاند ، حاضر مييابيم و در اين حال صحنههاي تاريك و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت كهن ما در برابر ديدگانمان ورق ميخورد ، رژه ميرود . ايمان به اينكه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين برپا ميداشته است ، اين انديشههاي پرهيجان را در مغزمان بيدار ميكند كه :
آري هر ساله حتي همان سالي كه اسكندر چهره اين خاك را به خون ملت ما رنگين كرده بود ، در كنار شعلههاي مهيبي كه از تخت جمشيد زبانه ميكشيد ، همانجا ، همان وقت ، مردم مصيبتزده ما نوروز را جديتر و با ايمان بيشتري برپا ميكردند ؛ آري ، هر ساله ، حتي همان سال كه سربازان تازی قتيبه بر كناره جيحون سرخ رنگ ، خيمه برافراشته بودند و مهلب عرب ،خراسان را پياپي قتل عام ميكرد ، در آرامش غمگين شهرهاي مجروح و در كنار آتشكدههاي سرد و خاموش ، نوروز را گرم و پرشور جشن ميگرفتند .
تاريخ از مردي در سيستان خبر ميدهد كه در آن هنگام كه عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفه جاهلي آرام كرده بود ، از قتل عام شهرها و ويراني خانهها و آوارگي سپاهيان ميگفت و مردم را ميگرياند و سپس ، چنگ خويش را بر ميگرفت و ميگفت «اباتيمار : اندكي شادي بايد»!
نوروز در اين سالها و در همه سالهاي همانندش ؛ شادياي اين چنين بوده است ، عياشي و «بيخودي» نبوده است، اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانه پيوند با گذشتهاي كه زمان و حوادث ويران كننده زمان همواره در گسستن آن ميكوشيده است .
نوروز همه وقت عزيز بوده است ؛ در چشم مغان ، در چشم موبدان ، در چشم مسلمانان و در چشم شيعيان . همه نوروز را عزيز شمردهاند و با زبان خويش از آن سخن از آن سخن گفتهاند .
حتي دانشمندان گفتهاند : «نوروز روز نخستين آفرينش است كه اور مزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در اين كار بود و ششمين روز ؛ خلقت جهان پايان گرفت و از اين روست كه نخستين روز فروردين را اهور مزد نام دادهاند و ششمين روز را مقدس شمردهاند.»
چه افسانه زيبايي ؛ زيباتر از واقعيت ! راستي مگر هر كسي احساس نميكند كه نخستين روز بهار ، گويي نخستين روز آفرينش است. اگر روزي خدا جهان را آغاز كرده است ، مسلماً آن روز ، اين نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است.
هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان با تابستان آغاز نكرده است . مسلماً اولين روز بهار ، سبزهها روييدن آغاز كردهاند و رودها رفتن و شكوفهها سرزدن و جوانهها شكفتن ، يعني نوروز .
بيشك روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سرزده است و نخستين بار، آفتاب در نخستين روز طلوع كرده است و زمان با وي آغاز شده است.
اسلام كه همه رنگهاي قوميت را زدود و سنتها را دگرگون كرد ، نوروز را جلاي بيشتر داد ، شيرازه بست و آن را با پشتوانهاي استوار ، از خطر زوال در دوران مسلماني ايرانيان ، مصون داشت . انتخاب علي به خلافت و نيز انتخاب علي به وصايت، در غدير خم هر دو در اين هنگام بوده است و چه تصادف شگفتي ! آن همه خلوص و ايمان و عشقي كه ايرانيان در اسلام به علي و حكومت علي داشتند پشتوانه «نوروز» شد. «نوروز» كه با جان مليت زنده بود، روح مذهب نيز گرفت ؛ سنت ملي و نژادي ، با ايمان مذهبي و عشق نيرومند تازهاي كه در دلهاي مردم اين سرزمين برپا شده بود ، پيوند خورد و محكم گشت ، مقدس شد و در دوران صفويه ، رسماً يك اشعار شيعي گرديد ، مملو از اخلاص و ايمان و همراه با ادعاها و او را دويژه خويش. آنچنان كه يك سال «نوروز» عاشورا در يك روز افتاد و پادشاه صفوي آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز .
نوروز ، اين پيري كه غبار قرنهاي بسيار بر چهرهاش نشسته است ، در طول تاريخ كهن خويش ، روزگاري در كنار مغان ، اوراد مهرپرستان را خطاب به خويش ميشنيده است ؛ پس از آن در كنار آتشكدههاي زردشتي ، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اورامزدا را به گوشش ميخواندهاند؛ از آن پس با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل ميكردهاند و اكنون علاوه بر آن با نماز و دعاي تشيع و عشق به حقيقت علي و حكومت علي او را جان ميبخشند و در همه اين چهرههاي گوناگونش، اين پير روزگار آلود ، كه در همه قرنها و با همه نسلها و همه اجداد ما ، از اكنون تا روزگار افسانهاي جمشيد باستاني، زيسته است و با همهمان بوده است ، رسالت بزرگ خويش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداري و صميمت انجام داده است و آن ، زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و در آميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و عظيمتر از همه پيوند دادن نسلهاي متوالي اين قوم كه بر سر چهارراه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادادن و غارتگران و سازندگان كله منارها بندبندش را از هم ميگسسته است و نيز پيمان يگانگي بستن ميان همه دلهاي خويشاوندي كه ديوار عبوس و بيگانه دورانها در ميانهشان حائل ميگشته و دره عميق فراموشي ميانشان جدايي ميافكنده است .
و ما در اين لحظه در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش نخستين روز خلقت ، روز اورمزد ، آتش اهورايي «نوروز» را باز برميافروزيم و در عمق وجدان خويش ،
به پايمردي خيال ، از صحراهاي سياه و مرگ زده قرون تهي ميگذريم و در همه نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمين ما برپا ميشده است ،
با همه زنان و مرداني كه خون آنان در رگهايمان ميدود و روح آنان در دلهايمان ميزند شركت ميكنيم و بدين گونه ، «بودن خويش» را ، به عنوان يك ملت ،
در تندباد ريشه برانداز زمانها و آشوب گسيختنها و دگرگون شدنها خلود ميبخشيم و در هجوم اين قرن دشمن كامي كه ما را با خود بيگانه ساخته در اين ميعادگاهي كه همه نسلهاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند با آنان پيمان وفا ميبنديم و «امانت عشق» را از آنان به وديعه ميگيريم كه «هرگز نميريم» و «دوام راستين» خويش را به نام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري ريشه در عميق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و برپايه «اصالت» خويش در رهگذر تاريخ ايستاده است «بر صحيفه عالم ثبت» كنيم .
منبع : سخنرانی دکتر علی شریعتی در سال ۱۳۴۶


