13 تیر، تيرگان روز از تير ماه، جشن يادمان آرش است وچه پرشكوه است پيمان ما براي پاسداشت نام ايران جاودانه در گسترهگيتي.
داستان آرش:
آرش زه كمان را كشيد، تا انجا كه بازوهاي ستبرپ كمان شدند و جانشين تيري كه از چله كمان رها شد …
داستان آرش كمانگير، داستان پیکار تا سرحد مردن و شهادت است. قصه آشناي پهلوانان ايراني وجنگ ايران وتوران. داستان چشم آرزومند مردمي كه دوخته به كمان مرد دليري از تبار ايرانيان آریایی نژاد بود .
آریامردي كه مهم نيست نامش آرش بود يا ارخش، اشک بود یا ارشک؛ مهم نيست كشاورز بود يا سپاهي. تنها مهم است كه از تبار ايراني بود وبه راد مردي مشهور.
"منم آرش، سپاهی مرد آزاده... مجوییدم نسب، فرزند رنج و کار"
چون افراسياب بيدادگر شاه توران زمين را ديد پيراهنش راپاره كرد وگفت:
تن من را نگاه كن كه تندرست است اما ميدانم در راه انداختن اين تير ميميرم ونشان ايران زمين برآسمان بوسه خواهد زد.
"که تن بیعیب و جان پاک است"
آنگاه آرش از بلندترين قلههاي البرز بالارفت، جايي كه سرش به آسمان ميساييد وتير كوچكش را از چله رها كرد و خودش جان سپرد. ميگويند سرداران ايران و توران روزها پشت سرآن تير دويدند و راندند و با چشمهاي شگفتزده ونگرانشان ديدند، چگونه تير آن رادمرد افسانهاي بر درختي بزرگ وتنومند، كنار ساحل رود جيحون فرود آمد.
"ولی، آندم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛ فرورفتن به کام مرگ شیرین است؛ همان بایستهی آزادگی این است."
بازهم ميگويند همان موقع بود كه روح از چله رها شده آرش آرام گرفت. بركنار درخت گردويي هزار فرسنگ دورتر از دماوند؛ و منوچهر شاه ايران زمين آن درخت را نشان آرش خواند. درختي كه تيري چوبي را در قلبش پذيرفته بود. تير كوچكي كه نشان تمام جان وعشق و آرزوي ايرانيان بود.
"آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش؛ کار صدهاهزاران تیغهی شمشیر کرد آرش"
سخنی با آرش:
ميدانم بسیار بزرگ و بزرگوارتر از من و بسیاری دیگر از ایرانیان بودهای. اما هيچ عنواني را كنار نامت نميآورم، چراكه ميپندارم كه هر عنواني جز نام تو از مرتبهات ميكاهد وچهرهي مينويت را ميآلايد.
نام تو به فره نام ايران است و بلندي قامتت به بلنداي دماوند سپيد يال، چنان كه بستر سينهات را به فراخي دشت ميشان دانستهاند؛ و سياهي گيسوانت به شبهاي مخملين سبلان ایران زمین مانند شده.
آرش! دوست دارم بدانم آن شب برتو چه گذشت، آن شب تاريك پس از شكست از افراسياب بیگانه. آن شب كه منوچهر شاه بیکفایت پیشدادی مردانش را واداشت در كوچه پسكوچههاي ايران فرياد زنند وكمانداري شيواتير را بجويند؛ كه بر البرز كوه برآيد وجنگ اهريمنانه تورانيان را به تيرپراني به پايان برد.
آن شب تو دربسترت خفتي يا گريستي؟
شايد آن شب هزاران نفر خفتند وگفتند: ما را چه به شيواتيري و مرزاندازي كه لقمهناني ميخواهيم از براي زندگي چه درايران چه در توران زمين. و هزاران افسوس که چه اندیشه ناپاکی.
"غیرت اندر بندهای بندگی پیچان، عشق در بیماری دل مردگی بی جان"
وچه هزاران هزاري كه گريستند از ناتواني و درماندگي؛ و چه سربازان و سردارانی که نالیدند از بیکفایتی حاکمان؛ وچه زنها كه نفرين گفتند افراسيابان را كه غارتگران شادماني ايران بودهاند.
"کودکان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین کنار در، مردها در راه."
من مطمئنم كه آن شب تو نخفتي و نه گريستي، تو انديشيدي كه آرش از اين خاك است كه معنا مييابد و ميان آرش و خاك، خاک پاک و اهورایی را برگزيدي.
آرش! دوست دارم بدانم آن لحظه كه برهنه شدي تا پيچاپيچ اندامت را نمايان كني كه بگويي تني سالم به نبرد دشمن آمده افراسياب در دل چه ميانديشيد؟
"دشمنانش در سکوتی ریشخندآمیز، راه واکردند"
او تيرت را هرآيينه كوتاه پر ميپنداشت كه بلندي انديشهاش به كوتاهي علفهاي هرز كنار جيحون بود. افراسياب و دیگر ایرانستیزان غافلند كه اهورامزدا سرزمين خود ايران را به فره ايزدي پاس ميدارد و فرشتگان پاک را فرمان ميدهد راهي پديد آرند كه تير تو، تير ايران، چنان شتابان و راست رود كه نيمروز بعد بر كهنسال گردويي فرود آيد و آنجا مرز ايران كه نه، نقطه ستايش عشق باشد.
آرش! اما يك پرسش وپاسخ تاریخي كه سرانجام خود يافتم، آنگاه كه سرگذشت مقدس ایران را ميخواندم وجابجايش از ياري فرشتگان به فرمان پروردگار یکتا ميديدم، ميانديشيدم اگر ايران سرزمين برگزیده اوست، پس چه نيازي به تو و به رستم، به کاوه و به آریوبرزن، به سورنا و به همت، به باکری و سرافراز؟ كه او ميتوانست خود به دست معجزه ايران را از مکر كژانديشان واهريمنخويان نگاهبان باشد.
خواندم، خواندم و اندیشیدم تا ديدم كه هيچ معجزهاي نيست مگرآن كه آغازي زميني داشته باشد.
چرا که یزدان پاک خود فرموده است: همانا خداوند سرنوشت هیچ تباری را دگرگون نمیسازد مگر آنکه خود بخواهند.
و تو نقطه آغاز آن معجزه بودي ودانستم كه معجزهاي در كار نخواهد بود مگر آنكه ما بخواهم. معجزه از دل ما آغاز ميشود و آب را ميشكافد و باران را فرمان بارش ميدهد.
بي تو و پاك انديشيات ، خداوند توانا هيچ فرشتهاي رافرمان نميداد كه تير را هزار فرسنگ آنسو فرود آرند و ايران را بگسترانند تا ان سوي فرغانه.
اگر پري نهفتهرخ است وديو در كرشمه حسن؛ منم كه پري را راندهام وديو را خواندهام.
کنون دارم به پاس اين یافته، خود را عادت ميدهم كه در انتظار هيچ معجزهاي نباشم، هيچ چيز براي سرزمين اهورایی ایران رخ نخواهد داد مگر آن كه من بخواهم، تو بخواهی و ما بخواهیم.
"در این میدان، بر این پیکان هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز"
روزهاست كه در پي كمان خود هستیم. كمان ما ديگر آن چوب خمشده و زه پوستينش نيست. كمان ما از جنس امروز است و تيري ميخواهیم كه چون به پرواز درآيد خاك سپند ایرانمان را معنايي ديگر بخشد. ما بر دماوند ميايستیم، اما تيرمان نه در گستره خاك كه بر بلندای آسمان ميرود وميرود، بي فرود تا ايران ما دوباره معنا بگيرد وبر صدرگیتی نشيند.
"شعله بالا میرود پرسوز"
صبحگاه سیزدهم تیرماه به احترام نام تو و به عشق ايران زمين، یادی از تو خواهیم کرد، چنان كه نیاکانمان در جشن تیرگان مي کردند، و خداوند را با عشق ميخوانيم كه كشتزارهامان سرسبز وبارور باشد و دلهامان شاد، ایران سربلند باشد و فرزندانش مایه افتخار.
باشد آنچنان كه ذرهذره پراكنده برخاك ايران آریایی، از هرجا گلي رويد وچشمهاي جوشد و همگان همه با هم نام سرزمين مادري را فرياد زنند.
و در پایان:
دلبسته داستان آن پيرزنم كه پیش از رفتن آرش به سوي كوه البرز در كورهراهي جلوي اسبش را گرفت وگفت: كاش تيرت تا سرزمين مرو راه بسپارد، سرزميني كه فرزند من انجا فرماندار است و چشم به دستان تو دارد. وتير تا مرو رفت واز آنجا هم گذشت. نميدانم به آرزوي آن پير زن يا نفسي كه فرشتگان دربازوي آرش دميدند يا آن همه عشقي كه آرش در كمانش رها كرد.
پینویس: شعرهای درون گیومه از زندهیاد سیاوش کسرایی
هفته نامه عصر نیریز، شماره 257، 9/4/57، دکتر حسنعلی پیشاهنگ
+ روز قلم و نویسنده در ایران باستان (جشن تيرگان)

