واژه‌های پارسی در قرآن

 در اين نوشتار تنها به گوشه‌اي از واژه‌هاي پارسي و معرب (فارسیِِ عربي شده = تازيسته ) که پروردگار يکتا در قرآن کريم آورده ‌است، اشاره مي‌کنم و در بخش آينده درباره ريشه‌يابي آنها خواهم نوشت. لازم به يادآوري است واژه‌هاي بسياري از زبان پارسي به زبان تازي راه يافته است که بررسي آن‌ها چندین سال پژوهش مي‌خواهد.

1- استبرق: ديباي حرير، ديباج (کهف/29)
2- سجيل: سنگ‌وگل (هود/84)
3- کورت: غروب،غورت، غروب کند (تکوير/1)
4- مقاليد: کليدها، مفاتيح (زمر/63)
5- اباريق: کوزه‌ها، ظروف سفالي دسته‌دار و با لوله براي آب يا شراب (واقعه/17،18)
6- بيَع: کليساهاي ترسايان (حج/41)
7- تنور: تنور (هود/42 و مومنون/27)
8- جهنم: دوزخ ( بينه/5- اين واژه59 بار در قرآن به‌کار رفته است)
9- دينار: پول زر (آل عمران/68)
10- سرادق: سراپرده، دهليز (کهف/28)
11- روم: نام سرزميني که روميان بر آن حکومت مي‌کردند (روم/1)
12- سجل: کتاب (انبياء/104)
13- ن: انون، هرچه خواهي انجام ده (قلم/1)
14- مرجان: مرواريد (رحمن/22،58)
15- رس: چاه، رود ارس (ق/11 و فرقان/38)
16- زنجبيل: گياهي‌ست خوش‌بو (دهر/17)
17- سجين: دائم، ثابت، سخت و نام چاهي در جهنم (مطففين/7،8،9)
18- سَقَر: جهنم، دوزخ (مدثر/26،27)
19- سلسبيل: نرم، روان، ميِ خوش‌گوار، آب گوارا و نام چشمه‌اي‌ست در بهشت (دهر/18)
20- ورده: گل، گل سرخ (رحمن/37)
21- سندس: ابريشم، زربفت، ديبا، حرير نازک و لطيف (دخان/53)
22- قرطاس: کاغذ (انعام/7)
23- اقفال: کليدها، جمع قفل (محمد/26)
24- کافور: گياهي خوش‌بو (دهر/5)
25- کنز: گنج (کهف/81- نه بار تکرار شده است)
26- مجوس: گبران (حج/81)
27- ياقوت: ياکند نوعي سنگ قيمتي است. (رحمن/58)
28- مسک: مشک (مطففين/26)
29- هود: قوم هود (شعراء/124)
30- يهود: جهودان (بقره/107)
31- صلوات: کنشت و کنيسه (حج/41)
32- فردوس: پرديس،بهشت، بستان (کهف/107 – مومنون/11)
33- جناح: گناه، عمل زشت، معصيت (بقره/158 – 25 بار تکرار)
34- زمهرير: شدت سرماي سخت، جاي بسيار سرد (انسان/13)
35- فيل: پيل (فيل/1)
36- کاس: جام، ظرفي که در آن نوشيده شود، کاسه ( صافات/45 – 6بار)
37- زُور: قوه، نيرو، عقل، راي، شرک، لذت، زور (حج/30 – 4بار)
38- شُواظ: زبان? آتش، شعله، حرارت، درحال ذوب شدن (رحمان/35)
39- اُسوَه: مقتدا، پيشوا، آنچه کسي را با آن تسلي دهند (ممتحنه/6 و 4)
40- عبقري: جاي نيکو، درخشان، بزرگ قوم، فرش زيبا، لباس فاخر (رحمان/76)
41- زبانيه: نگهبانان دوزخ، دوزخبان، زبانه کشيدن شعله هاي آتش (علق/18)
42- ابد: جاودان (نسا/57 – 28 بار)
43- قمطرير: شديد، سخت، دشوار (انسان/10)
44- نجس: ناپاک، پليد (توبه/28)
45- بررُخ: مانع وحايل بين دو چيز (مومنون/100 و رحمن/20)
46- تَبَت: نابودشده، قطع شده، تب و تاب يافته (لهب/1)
47- سخط: خشم گرفتن برکسي، غضب (مائده/80)
48- يس: ياسين، يسنا (يس/1)
49- کتاب: نوشته (بقره/2 – بيش از 200 بار تکرار)
50- صراط: راه، روش (فاتحه/6 – 45 بار تکرار)
51- ذوالقرنین: کورش بزرگ (کهف/83 تا 99)
52- جند: لشکر، سپاه، ارتش (یس/28 – 29 بار تکرار)
53- بیض: تخم، تخم مرغ (صافات / 49)

منابع:

1- شماره 1 تا 31 از کتاب "رساله المتوکلي" نوشته جلال‌الدين محمد سيوطي و برگردان دکتر محمدجعفر اسلامي
2- شماره 32 تا 47 از کتاب "واژه‌هاي دخيل در قرآن مجيد" نوشته آرتور جفري (زبانشناس و قرآن‌شناس) و برگردان دکتر فريدون بدره‌اي
3- شماره 48 تا 50 از کتاب "ديوان دين در تفسير قرآن مبين" نوشته حبيب الله نوبخت
4-- شماره 51 از کتاب "تفسیر المیزان" نوشته علامه طباطبایی
5- شماره 52 از مقاله  "ریشه واژه جنباشی" نوشته علی‌اصغر فیروزنیا، ماهنامه حافظ، شماره 34
6- شماره 53 از کتاب "ایرانویچ" نوشته دکتر بهرام فره‌وشی 

                                                                                   دنباله دارد...

پارسی سره

زیان‌های واژگان بیگانه:

یکی از هدف‌های سره گویی و سره نویسی این است که از  زیان هایی که واژگان بیگانه به ساختار آوایی و گوشنواز زبان پارسی، و همچنین رسایی، پختگی و استواری آن وارد می‌کنند، جلوگیری کنیم. اینکه زبان پارسی  نمی‌باید وام‌واژه‌ها را در خود راه دهد، دیدگاهی دانشوارانه و بر پایه برهان‌های زبان شناختی است. زبان پارسی بسیار پیشرفته است. زبانی بوده است بسیار پویا. از دید زبان شناسی تاریخی، پیشرفته‌ترین زبان کنونی است. این از آنجاست که زبان آیینه فرهنگ است. فرهنگی که پویاست، زبانی هم سنگ و هم ساز با خویش را پدید می‌آورد. فرهنگ ایرانی چون فرهنگی پویا و پیشتاز بوده است، زبان پارسی هماهنگ با آن بسیار دگرگون شده و پیشرفت کرده است. زبان پارسی امروز ساختاری دارد که با بسیاری از دیگر زبانهای جهان هم روزگار نیست. به سخن دیگر، آن زبانها از دید کاربردهای سرشتین و بنیادین، در روزگاران و در ساختارهایی مانده‌اند که دیری است زبان پارسی از آنها گذشته است. دیگر زبانهای جهان با پارسی دری یا همان پارسی نو، هم روزگار نیستند. برای نمونه با پارسی میانه سنجیدنی‌اند، حتی با پارسی‌باستان. اگر زبان پارسی که بسیار پیشرفته است، از این زبانها که در سنجش با آن هنوز کهن مانده‌اند واژه بستاند، برخود زیان زده است. این واژ‌ه‌ها با ساختارها، هنجارها و رفتارهای زبان پارسی سازگار نیستند. از این روی آنها را گزند می‌رسانند و بر‌می‌آشوبند. بدان می‌ماند که شما پاره‌ای از پلاس یا بوریای ستبر درشت را بر پرنیانی نغز و رخشان بپیوندید و بدوزید. پیداست که این دو با یکدیگر سخت ناسازند. نخستین و آشکارترین زیان و گزندی که زبانهای بیگانه به زبان پارسی می‌زنند آن است که بافتار آهنگین و خنیایی و هموار و گوش نواز، آوایی را در این زبان از میان می‌برند. واژ‌ه‌های ایرانی هنگامی که از روزگاران باستانی میانه به روزگار نو رسیده‌اند، واژه‌های پارسی شده‌اند(پارسی دری)، از دید ساختار آوایی،‌ سوده و ساده و نرم و هموار گردیده‌اند. برای نمونه، یک واژه درشتناک گران اوستایی مانند خورنه [khoarnah] در پارسی شده است  فر  [far] . از دید ساختار آوایی، به فرجام خود رسیده است؛‌ یعنی واژ‌ه‌ای مانند «فر» بیش از این سوده و کوتاه نمی‌تواند بشود. اما واژه‌هایی که ما از زبانهای دیگر می‌ستانیم، می‌توانند واژ‌ه‌های درشت و گران و ناهموار باشند که آن ساختار دلاویز آوایی را از میان می‌برد.

 اما خواست سره‌نویسان بازگشت به زبان زمان روزگار فردوسی نیست؛ اگر نوشته‌ها و سروده‌های پارسی گرایانه امروز به زبان فردوسی می‌ماند، از آن روی نیست که آن نویسنده یا سراینده، آن زبان را به کار می‌گیرد یا می‌خواهد به شیوه فردوسی بسراید. از آنجاست که زبان پارسی بدان سان که استاد توس یا سعدی به کار گرفته است، از دیدی دیگر، نزدیک‌ترین زبان به زبان سرشتین پارسی است. هنگامی که ما می‌کوشیم به این زبان برسیم، خواه‌ناخواه، آنچه به دست می‌آوریم، نزدیک فردوسی خواهد بود.

 

بی‌نیازی زبان پارسی از واژه‌های بیگانه:

زبان پارسی زبانی است توانمند و بی‌نیاز. اگر گاهی به وام‌واژه‌ها نیاز دارد، این نیاز در همان مرز و اندازه‌ای است که هر زبان می‌تواند داشت، و حتی بسیار کمتر از بسیاری از دیگر زبان‌ها نیازمند وام‌واژه‌هاست. این توانمندی در زبان پارسی برمی‌گردد به سامانه و دستگاه واژه‌سازی در این زبان که بسیار نیرومند و کارآمد و آفرینش گرانه است و حتی بی‌کرانه است. ما می‌توانیم بی‌شماره در پارسی واژه بسازیم. زبان پارسی مانند بسیاری از زبانهای جهان کالبدینه نیست؛ بدین‌سان که پیمانه‌ها و ریخت‌های از پیش نهاده‌ای برای واژه‌سازی در این زبان نمی‌بینیم. زبان پارسی بسیار نرمش‌پذیر است؛ به موم می‌ماند: خود را با توان زبانی در به کار برنده خویش دمساز می‌گرداند. هر چه مایه و توان و دانش شما در زبان پارسی بیشتر باشد، این زبان را آسان‌تر و مایه‌ورتر می‌توانید به کار بگیرید. برای همین است که این زبان در جهان سرود و سخن و شعر شده است. برای آنکه سخنور می‌تواند آنچه را در درون او می‌‌گذرد، به یاری این زبان روشن‌تر و رساتر باز گوید. او زبان پارسی را بیش از هر زبان دیگر می‌تواند از آن خود کند و می‌تواند زبانی ویژه و شیوه شناختی در پارسی برای خود بیابد.

 برای نمونه، یکی از واژه‌های بسیار آشنا در زبان پارسی، واژه «دست» است. با این واژه می‌توان ده‌ها واژه ساخت؛ گذشته از آن واژه‌ها که دیگران پیش از این، از این واژه ساخته‌اند. بسنده است که این واژه را با واژه دیگر بپیوندید تا واژه‌ای نو به دست آید: فرادست، فرودست، زیردست، زبردست، بالادست، پایین‌دست، دستاویز، دستبند، دستگیره، دستشویی، دستمال، دست‌نویس، دستک، دستار، دستکش، دستگیری، دست‌ساز، دست‌بوس، دستاورد، سردست، دسته  و... حتی می‌توانیم فرهنگی خرد از واژگانی را که تاکنون با این واژه ساخته شده است فراهم بیاوریم.

 از این روی، این زبان در سرشت و ساختار، زبانی تُنُک مایه نیست که از برآوردن نیازهای روز ناتوان باشد و بخواهد از وام واژه‌ها بهره بررد. ناتوانی، کمبود و بی‌توشی از زبان پارسی نیست، از کسانی است که این زبان را به کار می‌گیرند. از این روی می‌توان از واژگان بیگانه بپرهیزید؛ برای واژگانی که به هر انگیزه‌ای در این زبان راه جسته است، برابرهای پارسی بیابیم؛ اندک‌اندک این واژه‌ها را هم از بان برانیم؛ و آن واژگان دیگر را به جای آنها بنشانیم. ما اگر گاهی اندک نیاز داشتیم که واژه‌ای را از زبان دیگر بستانیم، برآنم که ‌می‌توانیم چنین کرد.

دکتر میرجلال‌الدین کزازی

منشور حقوق بشر کوروش


برخي از ايران‌دوستان (نجات پاسارگاد و تاريخ ايرانيان در اين روز) روز 23 اکتبر برابر با 7 آبان را روز کوروش نام نهاده‌اند که به مناسبت ورود کوروش بزرگ به بابل و پايان ستمگري در روزگار باستان به‌دست کوروش بوده است.

اما گروه ديگري از ميهن‌دوستان (پژوهش‌هاي ايراني) با توجه به منطبق نبودن تاريخ ميلادي باستاني با تاريخ ميلادي امروزي  7 آبان را سالروز ورود کوروش به بابل نمي‌دانند و تعيين دقيق اين روز را مستلزم پژوهش‌هاي بيشتري مي‌دانند.

به‌هر حال براي پاسداست کوروش، بزرگ‌ترين و برترين پادشاه ايراني که امروزه ثابت شده است همان ذوالقرنين قرآن است، "برگردان پارسي استوانه کوروش" (يعني نخستين منشور حقوق بشر) را در زير مي‌آورم.
لازم به يادآوري است متني که در برخي از سايت‌ها و رسانه‌ها به‌عنوان "اعلاميه حقوق بشر" منتشر شده‌است متن درست و کامل نبوده و در حقيقت برداشتي آزاد از اين منشور مي‌باشد.

مشهورترين بخشِ منشور كورش هخامنشي:
منم كـورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ … نوه كورش، شاه بزرگ … نبيره چيش‌پيش، شاه بزرگ …
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهرياري نشستم. مردوك خداي بزرگ دل‌هاي پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد … من براي صلح كوشيدم.
من برده‌داري را بر‌انداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.
مَـردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم …
من همه شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي كه بسته شده بودند را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم.
همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاه‌هاي خود برگرداندم و خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مَردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم. بشود كه دل‌ها شاد گردد.
بشود، خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگاني بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي مي‌دارد و پسرش كمبوجيه، جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’
من براي همه مردم جامعه‌اي آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.

متن كامل منشور كورش هخامنشي:
1. «كورش» (در بابلي: ‹كو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابِـل» ‹با- بي- ليم›، شاه «سـومـر» ‹شو- مـِ- ري› و «اَكَّـد» ‹اَ‌ك- كـَ- دي- اي›، …
2. ... همه جهان
3. ... مرد ناشايستي به فرمانروايي كشورش رسيده بود.
4. او آيين‌هاي كهن را از ميان برد و چيزهاي ساختگي بجاي آن گذاشت.
5. معبدي بَدلي از نيايشگاه «اِسَـگيلَـه» ‹اِ- سَگ- ايلَـه› براي شهر «اور» ‹او- ريم› و ديگر شهرها ساخت.
6. او كار ناشايست قرباني كردن را رواج داد كه پيش از آن نبود ... هر روز كارهايي ناپسند مي‌كرد، خشونت و بد‌كرداري.
7. او كارهاي ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگي مـردم دخالت مي‌كرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش «مَــردوك» ‹اَمَـر- اوتو› خداي بزرگ روي برگرداند.
8. او مردم را به سختي معاش دچار كرد. هر روز به شيوه‌اي ساكنان شهر را آزار مي‌داد. او با كارهاي خشنِ خود مردم را نابود مي‌كرد ... همه مردم را.
9. از ناله و دادخواهي مردم، «اِنـليل/ ايـلّيل» خداي بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... ديگر ايزدان آن سرزمين را ترك كرده بودند. (منظور آباداني و فراواني و آرامش)
10. مردم از خداي بزرگ مي‌خواستند تا به وضع همه باشندگان روي زمين كه زندگي و كاشانه‌اشان رو به ويراني مي‌رفت، توجه كند. مردوك خداي بزرگ اراده كرد تا ايزدان به «بابِـل» بازگردند.
11. ساكنان سرزمين «سـومِـر» و «اَكَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوي آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
12. مردوك به دنبال فرمانروايي دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوي شاهي خوب كه او را ياري دهد. آنگاه او نام «كورش» پادشاه «اَنْـشان» ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان ياد كرد.
13. او تمام سرزمين «گوتي» ‹كو- تي- اي› را به فرمانبرداري كورش در آورد. همچنين همه مردمان «ماد» ‹اوم- مـان‌مَـن- دَه› را. كـورش با هر « سياه سر» (همه انـسان‌ها) دادگرانه رفتار كرد.
14. كورش با راستي و عدالت كشور را اداره مي‌كرد. مردوك، خداي بزرگ، با شادي از كردار نيك و انديشه نيكِ اين پشتيبان مردم خرسند بود.
15. او كورش را برانگيخت تا راه بابل را در پيش گيرد؛ در حالي كه خودش همچون ياوري راستين دوشادوش او گام برمي‌داشت.
16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذير بود، آراسته به انواع جنگ‌افزارها در كنار او ره مي‌سپردند.
17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونريزي به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلايي ايمن داشت. او «نَـبـونـيد» ‹نـَ- بو- نـَ- ايد› شاه را به دست كورش سپرد.
18. مردم بابل، سراسر سرزمين سومر و اَكَّـد و همه فرمانروايان محلي فرمان كورش را پذيرفتند. از پادشاهي او شادمان شدند و با چهره‌هاي درخشان او را بوسيدند.
19. مردم سروري را شادباش گفتند كه به ياري او از چنگال مرگ و غم رهايي يافتند و به زندگي بازگشتند. همه ايزدان او را ستودند و نامش را گرامي داشتند.
20. منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان.
21. پسر «كمبوجيه» ‹كـَ- اَم- بو- زي- يه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «كـورش» (كـورش يكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبيره «چيش‌پيش» ‹شي- ايش- بي- ايش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.
22. از دودمـاني ‌كـه ‌هميشه شـاه بـوده‌اند و فـرمانـروايي‌اش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و «نَـبـو» ‹نـَ- بو› گرامي مي‌دارند و با خرسندي قلبي پادشاهي او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛
23. همه مـردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهرياري نشستم. مَردوك دل‌هاي پاك مردم بابل را متوجه من‌كرد، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
25. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح كوشيدم. نَـبونيد، مردم درمانده بابل را به بردگي كشيده بود، كاري كه در خور شأن آنان نبود.
26. من برده‌داري را برانداختم. به بدبختي‌هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. مردوك از كردار نيك من خشنود شد.
27. او بر من، كورش، كه ستايشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجيه» و همچنين بر همه سپاهيان من،
28. بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مَردوك همه شاهاني كه بر اورنگ پادشاهي نشسته‌اند؛
29. و همه پادشاهان سرزمين‌هاي جهان، از «درياي بالا» تا «درياي پايين» (درياي مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمين‌هاي دوردست، همه پادشاهان «آموري» ‹اَ- مور- ري- اي›، همه چادرنشينان،
30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از ... تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.
31. من شهرهاي «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَك›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›، «دير» ‹دِ- اير›، سرزمين «گوتيان» و شهرهاي كهن آنسوي «دجله» ‹اي- ديك- لَت› كه ويران شده بود را از نو ساختم.
32. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي كه بسته شده بود را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم. همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاه‌هاي خود برگرداندم. خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم.
33. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَّـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودي مَردوك به شادي و خرمي،
34. به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم، بشود كه دل‌ها شاد گردد. بشود، خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم،
35. هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگاني بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي مي‌دارد و پسرش كمبوجيه جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’
36. بي‌گمان در روزهاي سازندگي، همگي مردم بابل، پادشاه را گرامي داشتند و من براي همه مردم جامعه‌اي آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم). . . . .
37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. براي غازها، اردك‌ها و كبوتران…
38. ... باروي بزرگ شهر بابل بنام «ايمگور- اِنـليل» ‹ايم- گور- اِن- ليل› را استوار گردانيدم ...
39. ... ديوار آجري خندق شهر را،
40. ... كه هيچيك از شاهان پيشين با بردگانِ به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده بودند؛
41. ... به انجام رسانيدم.
42. دروازه‌هايي بزرگ براي آنها گذاشتم با درهايي از چوب «سِدر» و روكشي از مفرغ ...
43. ...كتيبه‌اي از پـادشاهي پيش از من بنام «آشور بانيپال» ‹آش- شور- با- ني- اَپ- لي›
44. ...
45. ... براي هميشه!